خلق تنگ ابليس (داستان کوتاه)

امتحان «بيماری های عفوني» اينجانب موجب شد که اين بار يکی از زيباترين داستان های نوشته شده پس از انقلاب به فلم استاد علي مؤذنی را بخوانيم. ( نسخه ی PDF داستان)

ذليخا گفت: « اين اوست» و با اشاره‏اش نديمه‏ها پرده از برابر يوسف كنار كشيدند. وضوح خورشيد را از ‏چشم‏هاي يوسف مي‏شد ديد. گونه‏هاي گل بهي رنگش انگار گلي تازه روييده بودند كه نمي باران خورده‏اند و ‏حالا در درخشش آفتاب برق مي‏زنند. سَروي در قامتش بود و موهايش مجنون‏تر از بيد آويخته بود. از كيفيت ‏ورود من به ذليخا با نفرت روي گرداند. ذليخا گرم بود. گفتم: «فراموشت نشود، ذليخا. لوند باش!»‏
ذليخا به حيرت زنان پوزخندي زد و چون دستشان را خوني ديد، بلند خنديد. تن را در چرخشي به دور يوسف ‏تاب داد. گفت: «مقدمت گرامي باد، يوسف. اي رعناتر به خود. اي زيباتر به خود. ببين كه از شوق ديدارت ميوه ‏سالم مي‏ماند، دست مي‏بُرند!» و در دايرة زنان تكيه داده به مخده چرخ زد و دستش را برابر چشم مبهوتشان ‏رقصاند. گفت: «هي... هي... حواستان كجاست؟» و ناگاه شعله‏اي شد در برابر يوسف كه تا شانة او زبانه ‏مي‏كشيد.‏
بلند گفتم كه همه بشنوند: «آخر چرا نبايد پروانه‏اي عمرش را صرف شهد چشمان تو كند، ذليخا؟» و يوسف ‏را زير نظر گرفتم. سرش پايين بود. ذليخا لبخند زد، سر خم كرد تا چشم در چشم يوسف بدوزد. گفت: «نگاهت ‏را از ما دريغ نكن يوسف.» و رو به زنان گفت: «سرسخت است.» و دست برد تا بازوي يوسف را بگيرد. يوسف ‏عقب رفت.‏
گفتم: «كدامشان را مي‏پسندي؟ خوب نگاه كن. زشت نداريم. چهل حوري و همه آماده.» و سر در گوشش ‏فروبردم و آهسته گفتم: «هرچند تو به ذليخا مايلي. از نگاهت پيداست. آفتي است، نه؟»‏
گفت: «خدايا، مرا از شر اين ملعون محفوظ بدار.»‏
گفتم: «اي نادان!»‏
ذليخا گفت: «اقرار كنيد، از او زيباتر ديده‏ايد؟»‏
زنان گفتند: «حاشا» و خون رنج يوسف را مكيدند.‏
گفتم: «به آقا حوري عرضه مي‏كنم، لعن مي‏شنوم. چرا؟ چون با يك غمزه آه از هر مرد برمي‏آورند؟ اين ديگر ‏غرور نيست كه به خرج ميدهي يوسف، لجبازي است.»‏
گفت: «دليل حرص تو را بر وسوسة خود مي‏دانم.»‏
گفتم: «بحث‏هاي جدي باشند براي بعد.»‏
گفت: «خدايا، هيچ كس را چون ابليس از لطف خود نااميد نكن.» و چون ديد از رو نمي‏روم، گفت: «چه ‏رنجي مي‏كشي بدبخت!»‏
پوزخند زدم.‏
گفت: «مي‏دانم كه برآني تا با اغواي آدم تسكيني بر رنج بي‏پايان لعنت خداوند بيابي.»‏
گفتم: «برو ببينم، بابا.» و بر زنان وزيدم. طوفاني، و يوسف را مركز دايرة چشمانشان كردم. پلك نمي‏زدند.‏
ذليخا گفت: «دريغ از يك نگاه. باور كنيد ناز او بر ما از ناز ما بر شوهرانمان بيشتر است.»‏
زنان را مستانه خنداندم. از بيست لب بوسه به سوي يوسف شدم و از هفده چشم چشمك به او زدم.‏
ذليخا گفت: «يا شايد چون خود اينقدر زيباست، ديگر هيچ زيبا رويي به چشمش نمي‏آيد. اين طور است، ‏يوسف؟»‏
گفتم: «بدبختانه، بايد بپذيريم كه يوسف اُمُل است.»‏
ذليخا گفت: «اما خودمانيم، صد ماه هم كه در آسمان باشند، با حضور خورشيد محو مي‏شوند.»‏
زن ساقي ملك گفت: «بگو هزار ماه!»‏
ذليخا صورتش را نزديك صورت يوسف برد. گفت: «مي‏بيني؟ آتش اينان از من تيزتر است.» و خنديد. گفت: ‏‏«اگر من به تنت پيرهن دريدم، اينان پوست مي‏درند.»‏
ميان زنان چو انداختم: «يوسف فرشته است.»‏
همهمه شد. زن ساقي ملك به تظاهر برخاست. گفت: «آخر آدمي كجا اينچنين است كه اوست؟» زن حاجب ‏ملك همچنان كه برمي‏خاست، گفت: «آري، او فرشته است.»‏
ذليخا گفت: «احساساتي نشويد، خواهرها. بنشينيد. خواهش مي‏كنم. من به شما اطمينان مي‏دهم كه يوسف ‏فرشته نيست. او مرد من است.» و با مهر به يوسف نگاه كرد. سرش را با غرور بالا گرفت. لبخند زد. گفت: «مرد ‏من...» و دست نيازش را سوي يوسف دراز كرد.‏
زن وزير گفت: «پس او فرشته‏اي است در هيأت مردي.»‏
ذليخا خنديد. گفت: «دست برداريد.»‏
زن طباخ ملك بغض كرده بود. گفت: «الهي درد نگيري.»‏
گفتم: «اشكت را توي مشكت نگه‏دار، خواهش مي‏كنم.»‏
زن كاتب ملك گفت: «اگر او فرشته نيست، پس چرا مرا ياد خوبي انداخته؟»‏
زن وزير گفت: «و مرا ياد مهرباني؟»‏
زن وزير (ظاهراً اشتباه است، در اصل كتاب هم همين بود) گفت: «دلم مي‏خواهد كودكي را شير بدهم.»‏
زن حاجب گفت: «و من فقيري را طعام .»‏
زن ساقي گفت: «من ديگر از اين پس با زيردستانم نرم رفتار مي‏كنم.»‏
زن طباخ گفت: «چكار دارم بدگويي مادر شوهرم را بكنم؟»‏
نزديك بود از چهل چشم فروبچكم. فرياد زدم: «بس كنيد، من اينجا جان نمي‏كنم كه شما با فرشته‏ها ‏همكاري كنيد.» و شعر در شاعره شدم. برخاست. گفت: «چشم‏هاي يوسف آسمان است در پرستاره‏ترين شب، و ‏حتماً از سنگيني آن همه ستاره اينچنين به زير افتاده است.»‏
رقص در زن ساقي شدم. آمد ميان. شروع كرد. زنان را به دست زدن دعوت كرد. خواند: «ماشاء الله، ماشاء ‏الله.»‏
آواز زنان شدم: «ماشا، الله.»‏
ماشاء الله به يوسف.‏
ماشاء الله.‏
دست شاعره را بالا آوردم. مگر مي‏شود اين بازوها به چشم يوسف نيايند؟
خواند: «هدية جمالِ او آينه.»‏
رقص در زن ساقي ملك شدم. خواند: «ماشاء الله به قدش.»‏
ماشاء الله.‏
ماشاء الله به چشمش.‏
ماشاء الله.‏
گفتم: «خوب است، همين طور ادامه بدهيد.» و در دلشان چنبره زدم. ‏
ذليخا حبه‏اي انگور پرت كرد سوي زن ساقي تا از برابر يوسف دورش كند. خنديدند. گفتم: «ذليخا، عزيزم، ‏دوست دارم در اين يك مورد با هم همكاري صميمانه داشته باشيد.»‏
زن ساقي نشست. با تكان جا به جاي پيرهن تنش را خنك مي‏كرد. دانه‏هاي عرق بر پشت لبانش شدم. ‏كاش يوسف نگاه كند.‏
زن وزير گفت: «اصلاً چرا از خودش نمي‏پريسد؟ به او نمي‏آيد دروغ بگويد. هان، يوسف؟ تو فرشته‏اي يا ‏آدمي؟ پري نباشي؟»‏
گفتم: «چرا از شدت شوق در آغوش نمي‏فشريدش، نمي‏چلانيدش؟»‏
يوسف گفت: « منم بندة خاص خدا...»‏
ذليخا گفت: « نه نه نه نه، تويي بندة خاص من. اين فراموشت نشود.» و رو به زنان تأكيد كرد: «بندة خاص ‏من است.»‏
زن طباخ به گونه‏هاي زن ساقي فوت كرد. به يوسف گفت: «سرپا خسته مي‏شوي، عزيزم. بنشين.»‏
گفتم: «هيچ به لطف آغوش او فكر مي‏كنيد؟»‏
آه كشيدند.‏
ذليخا گفت: «يوسف آموخته برابر بانوي خود بايستد.»‏
زنان گفتند: « اوه، ذليخا... سنگدل نباش.»‏
به ذليخا گفتم: «براي اينكه بنشيند شرط تعيين كن. مي‏فهمي كه؟»‏
ذليخا گفت: «پس بايد كنار من بنشيند.»‏
زن ساقي گفت: «قرعه بكشيم.» و خنديد. به زن طباخ گفت: «اين جا را هم فوت كن.»‏
يوسف گفت: «ايستاده راحت‏ترم.»‏
ذليخا گفت: «حالا كه او حاضر نيست كنار من بنشيند، من كنارش مي‏ايستم.» و خود را بر زمين خزاند و بر ‏پاي يوسف چون نهالي روييد. عطر تنش را سوي يوسف بردم. نفس كه نمي‏تواند نكشد!‏
زن ساقي گفت: «تو خوب فوت نمي‏كني.» و رو به زنان گفت: «جاي آن كه مرا فوت كند، براي يوسف آه ‏مي‏كشد.» ‏
خنديدند.‏
زن ساقي لب‏هايش را غنچه كرد. گفت: «من فوت يوسف را مي‏خواهم.»‏
ريسه رفتند.‏
ذليخا گفت: «آهاي... ديگر نشنوم.»‏
زن وزير گفت: «زبانت را قورت داده‏اي، يوسف جان؟» و ريسه رفت.‏
زن طباخ گفت: «اگر مي‏دانستم با خودم تخم كبوتر مي‏آوردم.»‏
ذليخا گفت: «اذيتش نكنيد.»‏
زن كاتب گفت: «خجالتي است.»‏
زن ساقي گفت: «بميرم.»‏
زن خزانه‏دار گفت: «خجالت نكش، عزيز جان، غريبه كه نيستيم.»‏
زن حاجب گفت: «آره، محرميم.»‏
ذليخا گفت: «برايشان تعريف كن چه خوابي ديده‏اي، مامان جان.»‏
ريسه رفتند.‏
گفتم: «خوب است. دارم اميدوار مي‏شوم.»‏
زن وزير گفت: «حتماً خواب تو را ديده كه اصرار به گفتنش داري، هان؟»‏
ذليخا انگشت اشاره را تكان داد. گفت: «من در خوابهاش هم هستم.»‏
زن ساقي گفت: «پس تو خوشبخت‏ترين زن زميني.»‏
ذليخا گفت: «و تو هم لوده‏تريني.»‏
زن ساقي گفت: «من فقط به يوسف رشك مي‏برم.»‏
ذليخا گفت: «پس تا زنده‏اي، بسوز.»‏
زن ساقي گفت: «در آتش عشق او؟»‏
زن وزير گفت: «دست برداريد، شما هم. وقت گير آورديد؟ بگذاريد خوابش را تعريف كند.»‏
ذليخا گفت: «خدمتش مي‏رسم، به وقتش.» و فرياد زد: «شراب.» و رو به يوسف گفت: «مي‏گويي يا ‏بگويم؟»‏
يوسف گفت: «مرا در رؤيا خورشيد و ماه و يازده ستاره سجده كردند.»‏
پوزخند زدم. گفتم: «ما اين حرف‏ها را كهنه كرده‏ايم، بابا. سجده، سجده!»‏
يوسف گفت: «پدر گفت خدا تو را بر مي‏گزيند.»‏
ذليخا گفت: «و ديدي كه بر گزيدم.»‏
يوسف گفت: «و علم تأويل خواب به تو مي‏آموزد.»‏
ذليخا گفت: «منظورش اين بود كه رموز عشق را به تو مي‏آموزم.»‏
يوسف گفت: «و نعمت را بر تو تمام مي‏كند.»‏
ذليخا گفت: «چه خواسته‏اي كه در اختيارت نگذاشته‏ام؟»‏
پوزخند زدم. گفتم: «گويا يك قبلة ديگر براي فرشته‏هاي سربه‏راه عَلَم شده.»‏
يوسف گفت: «برادرانم مرا در چاه انداختند.»‏
گفتند: «برادرانت! چرا؟»‏
ذليخا شانه بالا انداخت. جام شرابش لب‏پر زد. گفت: «حسادت، جووني!»‏
زن كاتب گفت: «چه سنگدل!»‏
زن طباخ گفت: «چه طور دلشان آمد؟»‏
يوسف گفت: «به اغواي شيطان.»‏
گفتم: «پاي ما را هم كشيدي وسط؟»‏
گفتند: «لعنت برتو.»‏
گفتم: «لعنت بر خودتان. بر جد و آبادتان.»‏
زن كاتب گفت: «كدام بدي است كه از او برنخيزد؟»‏
گفتم: «مزخرف نگو، زن. جاي آنكه از من بنالي از شر نفس لئيم خودت بنال.» و به سويشان هجوم بردم. ‏فرياد زدم: «چرا تلبيس خود را گردن من مي‏گذاريد؟ درست است كه من اغوا مي‏كنم، اما شما چرا اغوا مي‏شويد؟ ‏و بد نيست بدانيد با كسي طرفيد كه جنسش از آتش است، و آتش برتر از گل است. اين فراموشتان نشود.»‏
يوسف گفت: «خاك آتش را خاموش مي‏كند.»‏
پريدم ميان مجلس، نعره زدم: «خاموش كن، ببينم.»‏
زن وزير گفت: «اگر گذاشت حواسمان جمع باشد.»‏
گفتم: «لياقتتان در حد شنيدن همين داستان‏هاي سوزناك است. زنيد، ديگر.»‏
زن طباخ گفت: «ولش كنيد. بگو يوسف جان، در چاه چه كردي؟»‏
يوسف گفت: «صبر بر مشيت خدا كردم.»‏
گفتم: « مگر كار ديگري هم از دستت برمي‏آمد، كلك؟»‏
زن وزير گفت: «شانس آورده ماري، عقربي نيشش نزده.»‏
زن طباخ گفت: «تاريك بود؟»‏
ذليخا گفت: «فكر نكنم مار و عقرب چراغ روشن كنند.»‏
زن كاتب گفت: «حتماً خيلي هم ترسيده بودي، نه؟»‏
يوسف گفت: «دلم از حضور خدا آرام بود.»‏
گفتم: «فكرش را بكنيد: يك بچة هفت هشت ساله، تنها در چاهي عميق و تاريك چه طور مي‏تواند آرام ‏باشد؟ از آن دروغگوهاست!»‏
گفتند: «واي، يكي نيست ما را از شر اين برهاند؟»‏
گفتم: «كاري نكنيد چاك دهنم باز شود، ها.»‏
ذليخا گفت: «زودتر به آن جا برس كه من هستم.»‏
يوسف گفت: «سقاي قافله‏اي مرا جاي آب با دلو از چاه بالا كشيد.»‏
زن طباخ اشكش را پاك كرد. گفت: «عجيب است.»‏
زن كاتب گفت: «تو را كه ديد چه كرد؟»‏
يوسف گفت: «فرياد زد  به به از اين بشارت.»‏
ذليخا گفت: «شانس آورده جاي آب ننوشده‏اندش.»‏
زن كاتب گفت: «بعد چه شد، عزيزم؟»‏
يوسف گفت: «مرا فروختند.»‏
زن كاتب گفت: «حتماً به بهايي آن قدر گران كه كاروانيان به ثروت رسيدند.»‏
يوسف گفت: «برعكس، ارزان فروختند.»‏
گفتم: «بيشتر از آن نمي‏ارزيدي.»‏
زن سردار گفت: «به كي؟»‏
يوسف گفت: «معلوم است.»‏
ذليخا برخاست. دو پر پيرهنش را گرفت. تعظيم كرد. گفت: «من وارد مي‏شوم.» و نشست.‏
زن طباخ گفت: «باقيش را ديگر مي‏دانيم.» و اشكش را پاك كرد.‏
ذليخا گفت: «از گريه‏تان پيداست ديگر مرا پشت سر ملامت نخواهيد كرد.»‏
زن خزانه‏دار گفت: «چطور مي‏توانيم وقتي مي‏دانيم خود از اين پس ملامتي ديگرانيم؟»‏
گفتم: «اعتراف از اين صريحتر، يوسف؟ حالا چه مي‏گويي؟»‏
يوسف گفت: «از شر تو پناه مي‏برم به خدا.»‏
ذليخا در تالار به راه افتاد. گفت: «آري، شما همه مرا ملامت كرده‏ايد كه عاشق غلام خود شده‏ام. اين است ‏آن غلام. آيا سزاوار ملامت بوده‏ام؟ اگر بوده‏ام كه واي بر زخم دست‏هاي شما.»‏
زن خزانه‏دار گفت: «اگر او را زودتر به ما نشان داده بودي، هرگز ملامت نمي‏شنيدي.»‏
ذليخا گفت: «اگر مرا از خود نمي‏راند، هرگز به شما نشانش نمي‏دادم.»‏
زن كاتب گفت: «از چه مي‏ترسيدي؟ از زيبايي ما؟ اگر زيباييت از يوسف بي‏قدر مي‏شود، از ماكه رونق ‏مي‏گيرد.»‏
ذليخا گفت: «از زيباييتان نمي‏ترسم، نه، از مكرتان مي‏ترسم.»‏
زن ساقي خنديد. گفت: «مي‏خواهي بگويي خود به اندازة زيباييت مكار نيستي؟»‏
ذليخا رو به يوسف چرخيد. گفت: «در برابر اين غلام نه زيبايم نه مكار. در او نه زيباييم اثر كرد نه مكرم. و ‏مي‏دانم اگر به پايش هم بيفتم، بي اثر است، نيازم را جواب نمي‏دهد. اين غلامك كه كودكيش را پروردم تا از ‏جوانيش بهره برم.» و اشكش را پاك كرد. گفت: «مسخره است، او غلام من است، من اسير اويم. تصورش را ‏هم نمي‏توانيد بكيند. كار بر عكس بود. من از پي او مي‏دويدم نه او از پي من. من جامه بر تن او دريدم نه او ‏جامه بر تن من. او خود را از ميل من رهانيد نه من از ميل او خود را. هوم... كدام زن اين چنين سرشكسته شده ‏است كه من؟» و به طرف يوسف رفت. گفت: «قسم به زيباييش، اگر به دل من رفتار نكند، جايش در سياهچال ‏است.»‏
زنان گفتند: «ذليخا!»‏
گفتم: «شنيدي؟ سياهچال! باز هم لجبازي كن.»‏
يوسف پوزخند زد. گفت: «انگار سرنوشت من با چاه رقم خورده است.»‏
ذليخا گفت: «يا من براي او يا هيچ كس. از اين مطمئن باشيد.»‏
گفتم: «حيف از اين همه زيبايي نيست؟»‏
ذليخا فرياد زد: «گوش كن، يوسف. يا عشق مرا بپذير و عزيز شو يا ردش كن و خوار شو.»‏
يوسف گفت: «خدايا عزت از تو مي‏خواهم.»‏
ذليخا پنجه‏هايش را مشت كرد و بالا آورد. گفت: « نزديك است از رنج غرورش پير شوم.» و در خود فرو ‏رفت. گفت: «از جلو چشمم دور شو كه از تو جز سرشكستگي نديدم. گم شو.» و گريه كرد.‏
گفتم: «به جوانيت رحم كن، يوسف.»‏
زن وزير گفت: «ذليخا، عزيزم، از تو اين رفتار بعيد است. و دست بر شانة ذليخا گذاشت.»‏
زن كاتب گفت: «برخشم خودت مسلط شو.»‏
ذليخا گفت: «كاش مي‏فهميديد چه مي‏كشم، كاش مي‏فهميديد.»‏
گفتم: «براي يك مرد چه سعادتي از اين بالاتر كه ذليخايي براي وصلش لابه كند؟»‏
يوسف كفت: «اگر تو از لعن خدا بر خود راضي هستي، من هم خود را به لعنش گرفتار مي‏كنم.»‏
خيره نگاهش كردم. در چشم‏هايش معصوميت آدم بود پيش ازخوردن ميوة ممنوع، و بر زبانش سرزنش آدم ‏پس از خوردن آن. گفتم: «حرف خدا كه پيش مي‏‏آيد، من صادق مي‏شوم.» و جسميتم را بر او، زيباترين انسان ‏عرضه كردم تا خود را از چشم او تماشا كرده باشم، تا او آينة من كه آينة باطنم باشد. در شفافيت نگاهش از ‏كبودي رنگ خود منزجر شدم، و آرزو كردم كاش من هم دو چشم داشتم. گفتم: «من از اغواي آدم لذت ‏نمي‏برم، يوسف. و باور كن از اغواي او رنج هميشة حسرتم دو چندان مي‏شود. كاش مي‏دانستي چقدر از خود ‏بيزارم مي‏كنند وقتي قدر شرافتي را كه خدا بر آنان عطا كرد، نمي‏دانند. شرافتي را كه من ابديتم را در گرويش ‏سوزاندم. آه اگر خدا مرا مخلوق اشرف مي‏كرد، لحظه‏اي از ستايشش بازنمي‏ايستادم.»‏
ذليخا گفت: «خشمم از نااميدي است. مي‏توانيد بفهميد؟»‏
گفتم: «اما تو، يوسف، دلم را سخت براي لطف خدا تنگ كرده‏اي. حرفم را باور مي‏كني؟»‏
يوسف گفت: «باور مي‏كنم.» و لبخند زد. مي‏دانست رام اويم.‏
گفتم: «لذتي را كه از سرافكندگي در برابر تو مي‏برم، بيشتر از زجري است كه از سربلندي در برابر اينان ‏مي‏برم. باور مي‏كني؟»‏
زن كاتب گفت: «آخر كجاي دنيا دلبر سركش را با خشونت رام كرده‏اند؟»‏
ذليخا فرياد زد: «چرا همه‏تان مرا سرزنش مي‏كنيد؟ چرا از او نمي‏خواهيد دست از غرور و لجبازي بردارد؟»‏
زن ساقي گفت: «صبور باش، ذليخا. به راه مي‏آيد.» و به يوسف نزديك شد. دستش براي نوازش جعد موي ‏بلند يوسف تا نيمه راه پيش رفت. آه كشيد. گفت: «راستي، آيا مردي هست كه اسير زن نباشد؟»‏
گفتم: «يوسف كه اسير ابليس هم نيست.»‏
ذليخا گفت: «برابرت ايستاده، مردي كه اسير زن نيست.» و ميان يوسف و زن ساقي ايستاد. گفت: «يا شايد ‏اسير من نيست؟»‏
گفتم: «او شرافت خود را ارج مي‏گذارد. كاش مي‏دانستيد.»‏
ذليخا دستش را براي نوازش پيش برد. دستي از يوسف به او نرسيد. ذليخا گفت: «يوسف!» و پيشتر رفت تا ‏مگر مهر يوسف در بر گيردش. مهر يوسف را در حضور زنان بيشتر مي‏خواست. گفت: «عزيزم، خشمم را به دل ‏نگير. من كجا طاقت آزار تو دارم؟ من كه به اميد وصال تو زنده‏ام. من كه رسوايي را با عشق تو به جان ‏مي‏خرم.»‏
يوسف چشم‏هايش را بست. گفت: «خدايا، مرا به بند كن اما بنديِ اينان نكن. جهل را بر من راضي نشو. ‏اراده‏ام را راسخ‏تر از وسوسة اينان گردان.» و به سوي در رفت.‏
ذليخا فرياد كشيد: «آن قدر گستاخ شده‏اي كه بي‏اجازة من مجلس را ترك مي‏كني؟» و آستين او را به خشم ‏كشيد. گفت: «اگر از محبت من اينچنين گستاخ شده‏اي حتماً از خشمم رام مي‏شوي.»‏
به خشم او پوزخند زدم همچنان كه بر مكر خويش.‏
يوسف گفت: «من خود را در آتش عشق تو نمي‏سوزانم، ذليخا»‏
ذليخا گفت: «پس برو در تاريكي بپوس.»‏
يوسف گفت: «تا رضاي خدا چه باشد.»‏
ذليخا گفت: «اين رضاي من است.»‏
يوسف گفت: «پس حتماً رضاي پيرزنان در چين و چروك چهره‏شان هم نقش دارد.»‏
ذليخا گفت: «منظورت از پيرزن منم؟»‏
يوسف گفت: «مطمئنم كساني كه در خاك خفته‏اند، راضي به ترك دنيا نبوده‏اند.»‏
فرياد كشيدم: «سخت هواي لطف تو را دارم، اي خدا. آيا اميدي هست؟»‏
ذليخا گفت: «مي‏بينيد جواب محبت‏هايم را چطور وقيحانه مي‏دهد؟ آيا حق دارم به سياهچال بيندازمش؟»‏
زنان گفتند: «آه، ذليخا! چطور دلت مي‏آيد؟»‏
يوسف گفت: «من عشق تو را سياه‏تر از سياهچال مي‏دانم.»‏
نعره زدم: «ازتان بيزارم، خانم‏ها.»‏
‏1368 ه‍.ش.‏
علي مؤذنی

 

/ 22 نظر / 54 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پارسا کوچولو

سلام .يک عکس خيلی زيبا (۱۲ متری) از باغ شاهزاده کرمان در مطلب¤باغ شاهزاده¤ حتما به من سر بزنيد.

farhangestan

سلام عزيز. چرا بانو دلتنگی می کند مجهول!؟؟؟ ما دختر شهرمان را سپرده ايم بدست تو که اينگونه ادای تکليف کنی؟ ! شانه های تو کجا هستند که هوای گريه ميسر نمی شود؟ داستان را هنوز نخوانده ام باز خواهم گشت. شاد باشيد عاشقان عالم به روی ابرهاست.

مژگان بانو

سلام همسفره! اين داستان را شايد آنقدر خوانده ام که به جرات بگويم همه اش را از برم. آنقدر هم تحت تاثيرش بوده ام که به سبک و سياقش بنويسم... دوباره خوانی اش خالی از لطف نبود. زنده باشی. در ضمن من هنوز آهنگ وبلاگ را عوض نکرده شما هم به روز می کنيد؟!!!! عجب! دست مريزاد!

مژگان بانو

اما درباره داستان نظر شخصی مرا صدها سال پيش گفته اند: بی گناهی کم گناهی نيست در ديوان عشق!... يوسف از پاکی دامانش به زندان می رود - در ضمن اسم زيبای يوسف را به ضم سين بخوانيد :)

amir

khahesh mikonam harki mitone ye sar be man bezane yekam komakam kone .manam gol midam harja moshkel darin komaketon konam.rasti jenabe majhol age ahle falsafein ye ketab dar morede falsafeie madiat be man moarefi konin

ح.م.آریا

سلام. /.سيو کردم/ در اولين فرصت ميخوانم/وبلاگ من با داستان کوتاه يک رنگی آپديت شد/...

مسافر

ميگم تو که اين همه داستان کوتاه مينويسی يک بار هم فيلم کوتاه بساز چطوره؟؟؟

محمد

سلام!نمی دانم روايت شيطان اين داستان را زيباتر کرده بود!!!؟ يا...باز آفرينی قصص قرآن را کمتر به اين زيبائی ديده بودم.

ztitish

سلام. اين فدر گيرا بود که با وجود امتحان head & neckکه فردا دارم نتوانستم ازش بگذرم.