ريش (داستان کوتاه)

قـبل از هـمه مـادرم مـتوجه شـد. پـرسيد: «ماشينت خرابه؟» پاسخم منفي بود. دومـرتبه پـرسيد: «پـس چـرا صورتت رو ‏اصلاح نمي‌كني؟» گفتم: «همين طوري!» و با بـالا انـداختن شـانه‌هايم، قضيه را مسكوت گذاشتم. پدرم زياد به اين چيزها ‏توجه نـداشت. يـعني كـلاً بـه ما توجه خاصي نمي‌كرد. ولي خواهرم گير داده بود كه: «چه خـبره؟» و من براق شدم: «اين ‏فضولي‌ها به تو نيامده!» كه مثل هميشه دهن به دهن شديم و بعد هم قهر.‏
اوايـل در كـلاس كـسي تـوجه نداشت. ولي چند روزي كه گذشت و صورتم را هاله‌ي زبـري از كـرك‌هاي خشك و سياه ‏فرا گرفت، خيلي از بچه ها در آمدند كه: «چي شده ؟ هـا؟» و دردسـري شـده بود از سر باز كردن آنها. بعضي وقت‌ها هم ‏وقتي از كنار «سمت چـپي‌هـا» رد مـيشدم ، پـشت سرم گيل گيل مي‌خنديدند و من مي‌شنيدم كه: «اين ريشو همونه كه تا ‏ديروز...»‏
در مـهماني فاميلي هم مشكل داشتم. پسر عمه‌ام كه تازه رفته بود سلماني و ژل آلـمانيش رو بـه رخ مـي‌كـشيد، با ‏چشم‌هاي ورقلمبيده - كه مرا ياد عكس اگزوفتالمي كـتاب هاريسون انداخت - جلو آمد و گفت: «تويي ، آرمين؟ خودتي؟ چرا ‏اين ريـختي شـدي؟» و بدتر از اون نيش زبون‌هاي دختر خاله‌ام بود كه با لبخند احمقانه‌اي جلوم ظاهر شد و گفت: «سلام ‏برادر بسيجي! يه وقتي من رو تحويل ندي...»‏
ولـي همه‌ي اينها قابل تحمل بود. وقتي انسان براي يك هدف - هر هدفي - اقدام مي‌كند، مادام كه آن هدف در نظر او ‏ارزشش را حفظ كند، اقدامات خود را با وجود تمام مشكلات ادامه مي‌دهد. و من هدف داشتم.... بـراي دسـتيابي نهايي به ‏هدفم، رفتم و موهاي سرم را خيلي صاف و مرتب اصلاح كـردم. خواهرم نمي خواست در خانه را به رويم باز كند. مي‌گفت: «تا ‏نگويي چي شده، بـايد هـمون جـا بـيرون بموني!» كه با وساطت مادر رفتم تو و با همه‌ي پرسش‌ها و فـشارهاي خـانواده - ‏كـه استثنائاً پدر هم در اين بازجويي شركت داشت - لام تا كام حرف نزدم كه نزدم.‏
‎* * * * *‎
نـوبت چـهارم سـخنراني به من رسيد. پشت تريبون قرار گرفتم و خطابه اي را كه چـند بـار از رويش تمرين كرده بودم با ‏شور و حرارت بسيار خواندم و در فواصل بيان مطلب دست در ريش خود مي‌كردم و با انگشت شانه‌اي ميزدم يا با نوازشي ‏مرتبش مي‌كردم...‏‎ ‎
هـمان طور كـه انـتظار داشتم در اين انتخابات در ميان يازده نفر نامزد براي شـوراي سـه نـفره‌ي انـجمن اسلامي، من به ‏عنوان نفر دوم انتخاب شدم و مزد صبر و استقامت خود را گرفتم!‏
در راه بـرگشت بـه خانه به يك بوتيك مراجعه كردم. فروشنده كه از قيافه‌ي من خـوشش نـيامده بـود - و شـايد كـمي ‏تـرسيده بـود كـه مـبادا...- بـه خـشكي گفت: «بـفرماييد!» گـفتم: «لطفاً يك افتر شيو!» با تعجب ، مدتي به ريش من نگاه ‏كرد و بعد يك شيشه‌ي آبي رنگ را روي پيشخوان گذاشت.‏‎ ‎
دي 1376‏

/ 71 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sara

با سلام خسته نباشين وب لاگتون خيلي قشنگه . خوشحال مي شم سايت منو هم ببينين و با نظراتتون به بهتر شدنش كمك كنين. http://mycottage.persianblog.ir

ماهی در خاک

salAm. shayad bavar nakonin , saateh 10 shab az mahale kar oomadam too zehnam dastaneh moshabehee valiba nateejeh geeree mokhtalefi moroor mikardam !!!!1 amA bazam in baba bara daneshgah reesh gozashteh ..kheyli haro mishnasam in karo kardan. oon bastegee be shakhseeyateh khodeshoon dareh. ama yeh seri reesh gozashtan ke khooneyeh mano toro jib e refeegheshoon o bezanan. yeh seri beechareh choon az daneshgah be jormeh nA hezbollahi boodan ekhrajeshoon kardan. majboor boodan reesheh 6 man bezaran ta bareshoon gardoonand. yeh hanmm shagerdi man 2 sal azaash mitarseedam. bad yeki goft taraf chapi boodeh 58 ee biroonesh kardan hala ba in sheklo shamayeh oomadeh. bandeh khoda shagerd aval bood ama az tars 5 sal shodeh bood aboo shareef. fogheh lisansam radesh kardand! hamoon hezbollahi ha ke azash jozveh migereftan o ghorboon sadaghash barayeh taklif miraftan, zeer Abesho zadan!

باباحميد

کجايی استاد ؟ کم پهنايي ؟!! ببخشيد منظورم اينه که : کم پيدايی ؟!! اشتباه لپی شد !!

lili

اولين بار بود که اينجا اومدم ....خيلی جالبه....و بعد اينکه اصلا نميتونماون داستان قشنگ هالو... (توهم) رو با اين داستان مقايسه کنم اين خيلی کمرنگتر بود......موفق باشيد

امير پژم

از اينکه سر زدي و دلگرمي دادي ممنونم و خوشحالم از اينکه خوشت اومده . موفق باشي

ترمه

سلام..ميشه من تبريک بگم؟؟بعد بگم اميدوارم خوشبخت بشيد؟؟ميشه؟

naghmeh

سلام استاد مجهول/ اولا تبريک/ دوما داستان زيبايی بود/ هم از نظر تکنيک و هم محتوا به روز و جالب بود/پاينده باشيد

امير

سلام. من كه نمي دونم چه خبره؟ بعضي ها تبريك گفته اند. خوب من هم تبريك ميگم هر چند نمي دونم براي چي؟ .....ولي خودمونيم اين « يك هفته» ي شما داره كم كم ميشه 21 روزا. خود داني!

پیرمرد

سلام مجهول عزیز. داستان زیبایی بود. وبلاگ شما و مژگان بانو دو وبلاگی هستند که همیشه شوق خوندنشون رو دارم.