دويست و سيصد و هشتاد ريال ‏(داستان کوتاه)

اگه همه‌ي اين پنجاه ريالي‌ها را جمع كنم، چقدر ديگه طول مي‌كشه كه بشه دويست و سيصد و هشتاد ريال؟ اصلاً اين ‏عدد چي هست؟ چقدر طولانيه! او .... هه! دو و سه و هشت و صفر. فكر كنم خيلي طول بكشه. بايد برم از خانوم بپرسم چند تا ‏از اين سكه‌ها بايد جمع كنم تا بشه اون همه. اما نه ... ممكنه خانوم ماجرا رو بفهمه... اونوقت خيلي بد مي‌شه. لابد ديگه ‏نمي‌ذاره برم كتابخونه. شايدم اصلاً اخراجم كنه. اونوقت بايد با آبجي خانم هر روز برم كارگاه. كارگاه خيلي بده. زير زمينه. مث ‏انباري مدرسه كه هر كسي شلوغ كنه مي‌ندازنش اون تو. من تا حالا اونجا نرفتم اما فاطي مي‌گي خيلي ترسناكه. فاطي همون ‏ماه اول كه اومديم مدرسه، زد شيشة دفتر رو با لنگه كفشش شكست. البته از عمد نبود كه. يه دختر دومي اومد گفت: «واه واه! ‏چشماي اين يكي رو مث چشم روباه مي‌مونه!» بعد دوستاش دست گرفتند كه: «چشم روباهي، چشم روباهي...» فاطي هم ‏عصباني شد و لنگه كفشش رو ول كرد طرف دختره كه اون جا خالي داد و... جرينگ، شيشه گندهه‌ي دفتر اومد پايين! هزار تيكه ‏شد... راستي نكنه من بايد هزار تا از اين سكه طلايي‌ها جمع كنم تا بشه دويست و سيصد و هشتاد ريال. نمي‌دونم. ننه و آبجي ‏خانوم هم كه سواد ندارند تا ازشون بپرسم. تازه خودم هم تا پنجاه بيشتر نمي‌تونم بشمرم. بعدش هي قاطي مي‌‌شه... خلاصه ‏فاطي حسابي قاطي كرده بود. اونوقت خانم ناظم اومد، فاطي رو از اون پله‌هاي بلند برد پايين و انداخت تو انباري. بچه‌ها ‏مي‌گفتند يه وقتي اونجا كلاس پنجم بوده... بيچاره‌ها... ولي الان فقط آشغال و سوسك اونجاست. البته فاطي مي‌گه، من كه ‏نديدم.‏
با اون چشماي سبز و گنده‌اش مي‌آد جلو و مي‌گه: «چرا زل زدي به ديفال؟ بيا بريم بوفل آب نبات بخوريم.» مي‌گم: ‏‏«اولاً بوفل نيست و بوفه است. دوماً من نمي‌خوام چيزي بخرم. تازشم داشتم فكر مي‌كردم. اصلاً خودت برو برفه.» عصباني كه ‏مي‌شه و ابروهاش كه به هم نزديك مي‌شند، چشماش كوچكتر به نظر مي‌ياند. با حرص مي‌گه: «اوه! اوه! چه افاده‌ها. دو زار بدم ‏تحويل بگيري؟» راستي يه دوزاري هم خونه پيدا كردم. يعني فايده داره براي دويست و سيصد...؟ فكر نكنم.‏
‏- اينقدر فكر نكن. خانم خنگه.‏
‏- خودت خنگي، چشم روباهي.‏
بيشتر اخم مي‌كنه. لبهاش جمع مي‌شه و با اينكه مقنعة آبي و ريش ريش شده‌اش سرشه، معلومه كه گردنش رو به جلو ‏كشيده.‏
‏- تو ساكت چشم گاوي! ما ده كه بوديم يه گاو داشتيم چشم‌هاش قد مال تو بود. تازه رنگ چشم‌هاش هم مث تو قهوه‌اي بود. ‏
هر وقت عصباني مي‌شم نوك دماغم تير مي‌كشه. حوصله‌ي دعوا با فاطي رو هم ندارم. مي‌گم: «برو بوفه آب نباتت رو ‏كوفت كن ديگه.» ننه مي‌گه: «اينقدر از اين آب نباتا نخورين شكمتون سولاخ مي‌شه. از اون نون‌هاش هم بخورين.» مي‌گم: ‏‏«آخه خان جان، بيسكويت 100 رياله اما اينا 50 ريال، من روزي فقط 50 ريال توجيبي دارم.» مي‌گه:«ريال ديگه چيه؟ مگه ‏ننه‌ات روزي 5 تومن نمي‌ده بهت؟ خب 2 روز يه بار نون سق بزن.» فاطي مي‌گه: «برو گم شو اصلاً، كِنِس! بابام مي‌گه هر ‏كسي هي پول جمع كنه كنسه. تو هم كنسي.» ديگه حوصله‌ام رو سر برده. مي‌گم: «تو غلط كردي با بابات.» فحش مي‌ده: ‏‏«پدر ....» منم جواب مي‌دم .... مشتاش رو گره مي‌كنه كه بياد طرفم. دستش رو كه مي‌بره بالا، گردن بند بدلش با دنباله‌ي موهاي ‏بافته شده‌ش معلوم مي‌شه. مي‌پرم كه موهاش رو بگيرم، چنگش مي‌كشه كنار صورتم و با اون يكي دست مقنعه‌ام رو مي‌كشه. ‏ديگه چيزي معلوم نيست. فقط صداي جيغ و داد خودم و اون رو مي‌شنوم. مقنعه‌ام رو كشيده روي سرم. درازي موهاش رو كه ‏تو دستم احساس مي‌كنم، محكم مي‌گيريم و مي‌كشم. جيغش بلندتر مي‌شه. يه چيزي از پشت مقنعه مي‌خوره به پيشونيم. حتماً ‏مشت فاطيه. احساس مي‌كنم چند نفر اومدند تو كلاس و دارند نگاهمون مي‌كنند. يه دست قوي مچ دستم رو مي‌گيره و به يه ‏طرف ديگه مي‌كشه. با دست آزادم مقعنه‌ام رو برمي‌گردونم عقب و از زير اشك‌هام هيكل بزرگ خانم ناظم رو تشخيص مي‌دم. ‏فاطي هم تو اون يكي دستشه. هنوز داره زق زق مي‌كنه و از لاي گريه‌هاش فحش‌هاي بد مي‌ده. من فقط گريه مي‌كنم تا ‏اينكه كشون كشون ما رو مي‌ندازه تو دفتر و در رو مي‌بنده. صداش رو نامفهوم و تكه تكه مي‌شنوم كه با مدير صحبت مي‌كنه. ‏فاطي و من ساكت شديم. و فقط گاهي هق هق پس مونده‌ي گريه توي گلومون مي‌پره. تازه متوجه خانوم مي‌شم كه كنار پنجره ‏روي صندلي نشسته و داره چايي مي‌خوره. اون نبايد چيزي از قضيه‌ي كتاب بفهمه. توي دلم به فاطي يه فحش بد مي‌دم. از ‏همون‌هايي كه چند لحظه‌ پيش به من گفته بود. بعد هم يكي به خودم مي‌گم. آخه من رو چه به قرض گرفتن كتاب. خب ‏همونجا مي‌شستم كتاب رو مي‌خوندم و تحويل خانم مي دادم ديگه. اين طوري هيچ وقت كتاب گم نمي‌شد. ‏
مدير مي‌پرسه: «اينجا محل كتك كاريه يا مدرسه؟ هان؟» و «هان»ش رو خيلي بلند مي‌گه. فاطي مي‌گه: «خانم اجازه؟ ‏تقصير اين وفاييه، چون خيلي كنسه!» مدير عصباني‌تر مي‌شه: «كنس يعني چي دختريه‌ي بي‌ادب؟ نمي‌توني دو كلوم درست ‏صحبت كني؟» فاطي آروم مي‌گه: «خانم اجازه؟ بابامون مي‌گه هر كي هي پول جمع كنه كنسه!» مدير يه نگاه عجيب به ناظم ‏و خانوم مي‌ندازه، انگاري كه اونا مقصر هستند! فاطي ادامه مي‌ده: «مثِ صابخونه‌مون كه بابام هميشه مي‌گه اون كنسه، البته ‏جلو روش نه‌ها! وقتي پولامون رو مي‌گيره مي‌ره، بابامون اينها رو مي‌گه. اين وفايي هم همين طوره. پول‌هاش رو جمع مي‌كنه، ‏نمي‌ياد بريم بوفل با هم...» خانم ناظم با اون صداي زيرش كه تو گوش زنگ مي‌زنه فرياد مي‌كشه: «به تو چه بچه؟ پول ‏خودشه؟ اختيارش رو داره!» زير زيركي به فاطي نگاه مي‌كنم. لپ‌هاش سرخ شده و چشماي سبزش تو زمينه‌ي سرخ محو شده‌اند. ‏اونم نگاهم مي‌كنه. زبونم رو براش در مي‌ارم. دست ناظم محكم مي‌خوره پس مقنعه‌ام... .‏

‎* * * * *‎
اين مدت دوبار خانوم اسمم رو تو كلاس خونده كه مهلتم تموم شده و بايد كتاب رو بيارم. هر دفعه به يه بهانه‌اي در ‏رفتم. بار اول گفتم كه امتحان داشتم و كتاب رو هنوز نخوندم. البته دروغ گفتم. كتاب رو قبل از اينكه گم بشه 2 بار خونده بودم. ‏عكس‌هاش روهم 100 بار نگاه كرده بودم. بار دوم هم گفتم: «كتاب رو خونه جا گذاشتم، ولي زودي مي‌آرم». حالا ديگه خيالي ‏نيست. يه عالمه سكه پنجاه ريالي خونه‌مون جمع كردم. گذاشتم زير سنگ كنار اتاق كه لقه. كتاب رو هم عينش رو پيدا كردم. ‏البته سخت بود. يكي دو هفته همه‌ي مغازه‌‌ها رو گشتم. ديگه خسته شده بودم. آخرش توي يه مغازه كه يه ساعت تا خونه پياده ‏راه داره، كتاب رو پيدا كردم. خود خودش بود. جلدش، رنگش، اسمش «جوجه‌ها». بعد از اون آقاهه كه تو مغازه بود، پرسيدم چند ‏تا پنجاه ريالي بايد بدم تا بتونم اون رو بخرم. آقاهه يه نگاه عجيبي كرد و دكمه‌هاي يه دستگاه كوچولو رو چند بار تق و تق زد ‏و گفت:« شصت تا از اين پنج توماني‌ها بده تا اين كتاب رو بهت بدم». گفتم:« او .... هه، شصت تا!» ولي حالا ديگه دارم. شايد ‏بيشتر هم باشه. الان مي‌رسم خونه و اونا رو مي‌ريزم تو كيسه‌ي مدرسه و مي‌رم كتاب رو مي‌خرم. فقط گوشه‌ي جلدش رو بايد يه ‏كم پاره كنم. آخه اون قبلي اينجوري بود. خوب يادمه. تازه‌شم پشت كتاب يه كم خطي خطي بود. خانوم مي‌گفت كه همون ‏آدم‌هايي كه اون اتاق كوچيك رو كنار مدرسه ساختند و اسمش رو گذاشتند كتابخونه، اين كتاب رو هديه كردند به ما. و الا ‏مدرسه‌ي ما كه پول نداره كتاب بخره، چه برسه به اينكه كتابخونه درست كنه. ‏
ننه بعد از كلي در زدن مي‌آد در رو باز مي‌كنه. مي‌دوَم توي اتاق. ننه مي‌گه: «ورپريده!» مي‌گم: «سلام ‏خان جان!» آبجي خانوم كنار اتاق كز كرده. فكر كنم حالش خوب نيست. زود اومده خونه. غذا روي علاءالدين قل قل مي‌كنه، ولي ‏بويي نداره. اتاق دم كرده و گرمه و بوي لحاف‌هاي شب و لباس‌هاي نشُسته و عرق پاي آبجي و ورم دَستاي ننه ‏پرش كرده. مي‌رم سراغ پنجاه ريالي‌هام. هيچي! هيچي نيست! چند بار نگاه مي‌كنم. هيچي نيست. چشمام كه داشت به نور اتاق عادت ‏مي‌كرد، دوباره سيا مي‌شه. با عصبانيت بر مي‌گردم طرف آبجي. مي‌پرسم: «كو؟». جواب نمي‌ده. مي‌پرسم: «مي‌گم ‏كوشش؟» و صِدام با شروع گريه‌ام نازك مي‌شه. با صداي كشدار و آروم مي‌گه: «تو ديگه شي مي‌خواي از ژونم؟» چند قدم ‏مي‌رم طرفش: «چي كار كردي پولام رو؟» مي‌گه: «برو بابا حال دالي» و كمي تكون مي‌خوره. حتماً رفته بازم از اون دواها ‏خريده و دود كرده. براي همينه آلان خماره.... كثافت! فحش‌هاي بد مي‌دم و حمله مي‌كنم طرفش. موهاش رو مي‌كشم. با ‏دست پسم مي‌زند. چنگ مي‌زنم ولي عين خيالش نيست. ننه جيغ مي‌كشه و نفرينمون مي‌كنه و ما همين طور دعوا ‏مي‌كنيم و فحش‌هاي بد مي‌ديم.‏

/ 54 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جهان

سلام .. بابا من کلی رفتم اینطرف و اونطرف و برگشتم شما هنوز چیزی ننوشتی ... این رسمش نیست ..

farhangestan

سلام . خبرهايی شنديم اقا. تبريک تبريک تبريک !!!!!!!!! بهتر از اين نمی شد. زيبا بود و شاعرانه. زنده باشيد و بپای هم پير!

farhang

سلام مجدد. داشتم دنبال منبعی موثق برای تاييد خبر می گشتم که فکر می کنم گوياتر از اين لينک بانو نمی توان مدرکی يافت! وگرنه چه کسی می تواند به زير لينکی بنويسد وبلاگ بانوی من. انشا الله ما هم دعوت می شويم نه ؟‌

نادري

سلام . اين طور که از پيام ها می شه فهميد خبرهاييه. آقای دکتر مبارکه . تبريک و تبريک و تبريک . ضمنا اين روزها آن قدر مشغله داريد که نتوانيد نامه بنده را بخوانيد ....

yek roshanfekr

سلام دوست عزيز ، يک سری به ما بزن و پيغام هم بگذار

پارسا کوچولو

سلام.يک عکس خيلی زيبا و با ابعاد بزرگ از باغ شاهزاده کرمان در آخرين مطلب.حتما ببينيد.

آدم برفی

آقا سلام.....خبرهای خوش رو از تو کامنت ها فهميدم...بی نهايت تبريک ميگم....بی نهايت...و از صميم قلب براتون روزهای طلايی آرزو دارم...خيلی مخلصيم....

nazanin

avalan salam.sanian tabrik be khatere ezdevajetoon.salesan ba ejaze link dadam.rabean ghalame ghashangi dari.behet sar mizanam.bye

سلبيناز

سلام. قشنگ بود. و اين « فحش های بد » بسيا بسيار مودبانه بود! راستی مگه فحش خوبم داريم؟؟

سلبيناز

يادم رفت به شما و بانوی گرامی تبريک بگم. با آرزوی بهترين ها!